تبليغاتX
داستان ها و مطالب خواندنی

داستان ها و مطالب خواندنی

وبلاگ شخصی مهدی محمدی

زندگی من...

قبل تر ها زندگی بهتر بود. کاری برای انجام دادن وجود داشت. مدرسه می رفتیم درس می خواندیم. بعد دانشگاه رفتیم و فکر کردیم مهم هستیم. فکر می کردیمچیزهایی می دانیم که دیگران نمی دانند. اما درست نبود. بعد بازگشتیم به خانه مان. مدرک را گرفته بودیم. عمری را پایش گذاشته بودیم. باز هم فکر می کردیم مهم هستیم. هر چه نباشد مدرک داشتیم. بعد حسرت خوردیم که چرا باید به اجبار اجباری ببرندمان. آخر ما ساخته نشده بودیم برای اجباری . فکر می کردیم ساخته شده ایم که هندسه و ریاضی و خیلی چیزهای دیگر بلد باشیم. که باید کاری بکنیم کارستان. وقتی رفتیم اجباری فهمیدیم در یک کشور شعار خودمان هم شعاری بوده ایم. کارهای شعار-آدم های شعاری. بعد سروان و سرهنگ شعارمان را خالی کردند. که کپه ای شعار هم نباشیم. فقط بگوییم بله. کم کم یادمان رفت می خواستیم چه کسی باشیم - چه کار کنیم. وقتی اجباریمان تمام شد احساس کردیم دوباره زنده شده ایم. آمدیم نشستیم کتاب هایمان را دوباره از بر کنیم-باز هم به دوران شعارهایمان باز گردیم. فکر کنیم کسی هستیم. می توانیم کاری کنیم. اما اشتباه می کردیم. به خودمان که آمدیم فهمیدیم هیچ کس نیستیم. فرصتی نداریم. ایران جایی برای ما ندارد. اوخسیس است و آغوشش برای آنهایی باز است که از ما بهترند. فهمیدیم حتی دیگر آغوشی هم برایش نمانده. ویران شده و آغوش ویرانش را برای ما به میراث گذاشته. بعد تاسف خوردیم به حال عمر رفته. به حال عمری که می رود. مهم نیست آنهایی که پشت صندلی ها نشسته اند و آنهایی که پشت صندلی ها نشسته بودند  چند ضرب در هزار میلیارد با خودشان برده اند و می برند و مصلحت چیست. مهم نیست پولها توی جیب چه کسی است. و بیشتر از همه مهم نیست توی جیب چه کسی باید باشد. مهم این است که ما دیگر مهم   نیستیم. ما دیگر خشکانده شده ایم. ما انتظار می کشیم مانند شاخ و برگ هایی که زیر زمین کود می شوند و دوباره مهم می شوند برای طبیعت کود شویم. حالا دیگر شعار نیستیم. نه رجزی می خوانیم. نه کاری می خواهیم بکنیم. ما منتظر رفتنیم. ما میان شعارهای رنگارنگ گیر کرده ایم و داریم باورشان می کنیم. میان خوشبختی های رنگ به رنگی که تا جعبه جادویی را باز می کنیم روی سرمان آوار می شوند. میان موفقیت های لحظه به لحظه شعاری . من امروز هیچ کس نیستم اما اگر بگویم خوشبخت نیستم حتما در اشتباهم. مگر می شود خوشبخت نباشم وقتی این همه خوشبختی به سویم شعار داده می شوند. وقتی تمام لحظه های من پر اند از شعارهای خوشبختی. وقتی می توانم تا دلم یک چیز خوشمزه خواست کیک زرد به نیش بکشم. وقتی ما هر روز موفق تر از دیروزیم . آری من همه چیز دازم. من جوان همه چیز دارم و خوشبختم- تلوزیون هر روز می گوید. من غرق در دریای شعارهای رنگارنگم. چقدر زیباست. هر وقت احساس کنم چیزی کم دارم یکی از آنها را از منوی تلوزیون رادیو یا روزنامه هایمان انتخاب می کنم و یک دل سیر خوشحال و مهم می شوم. چقدر زیباست و هر روز که از خواب بر می خیزم به حال جوانان دیگر کشور ها می گریم که چقدر بدبختند. شعارها واقعی اند. من بیکار نیستم. بی پول نیستم. تقویم های مملکت هر روزشان جمعه است که من سر کار نمی روم . شعارها می گویند من بیکار نیستم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 13:25  توسط مهدی محمدی  | 

معرفی دن براون و دانلود رمان زیبای نماد گمشده از او

نویسنده: دن براون
مترجم: محمد عباس آبادی
700صفحه
درباره نویسنده:

براون در اگزتر، نیو همپشایر زاده و بزرگ شده‌است. او بزرگ‌ترین فرزند خانواده براون است. مادر او، کانستنس (کُنی) یک نوازنده حرفه‌ای بود که در کلیسا، ارگ می‌نواخت. پدر او، ریچارد جی براون یک معلم ریاضی برجسته بود که از سال ۱۹۶۲(میلادی) تا ۱۹۷۸(میلادی) در دبیرستان Phillips Exeter Academy تا دوران بازنشستگی تدریس می‌کرد. Phillips Exeter Academy یک دبیرستان شبانه روزی است که معمان جدید باید مدتی را در محل دبیرستان زندگی میردند بنابراین براون و برادران و خواهرانش از نظر ادبیات پیشرفت زیادی کردند.تلویزیونی درکار نبود و اکثر افراد مسیحی بودند. براون در روزهای یکشنبه در گروه آواز کلیسا حضور داشت و در کمپهای آن نیز شرکت داشت.

او تابحال در مورد این‌که مسیحی است و یا آتئیست، اظهار نظری نکرده‌است. براون نویسنده جنجالی و محبوب آمریکایی این روزها دست روی جنجالی‌ترین مسأله گذاشته‌است، مذهب. بسیاری از شخصیتهای محبوب و برتر دنیا همچون مل گیبسون، دن براون، ژان پل دوم و… همگی به طریقی با مذهب گره خورده‌اند، حالا چه در قبول و چه در رد آن.

شاید اگر دن براون تنها در این رمان یک معمای پلیسی و تاریخی را مطرح می‌کرد، هرگز به این فروش دست نمی‌یافت و حالا صدرنشین جدول فروش نبود. او همه را سحر کرده‌است، براون در «رمز داوینچی» تاریخ و مسیحیت را رمزشناسی می‌کند و دست روی باورهای دینی گذاشته‌است. دن براون به شدت اصرار دارد این رمان را مبنی بر واقعیت مطرح کند و در کتیبه کتاب هم به این مسأله اشاره کرده و نوشته‌است: «همه شرح جزئیات آثار هنری و معماری و مذهبی مبتنی بر اسناد واقعی است و داستان بر اساس رگه‌هایی از واقعیت به این نقطه رسیده‌است.» البته از میان اساتید نشانه‌شناسی و تاریخ شناسان کسی صحت حرفهای دن براون را رد نکرده‌است، البته تأییدی هم صورت نگرفته‌است. جان میلیچ استاد دانشگاه آریزونا معتقد است: هر آدمی نیاز دارد گاهی وقتها دست روی باورهای مذهبی‌اش بگذارد. بد نیست که یک وقتهایی فکر کنیم اگر مسیح زنده بود، الآن بچه داشت یا نه، چه شبکه تلویزیونی را دوست داشت، سوار چه ماشینی می‌شد و دن براون در این رمان به شکل دیگری از این باورها سود جسته‌است

 تنها کسانی که تا امروز به شدت با محتوای این کتاب مخالفت کرده‌اند، پاپ ژان پل دوم و مجمع کاردینالهای کاتولیک بودند و پاپ مرحوم به حدی از این ماجرا ناراحت بود که دن براون و رمز داوینچی را تکفیر کرد و اطرافیان او هم سعی کردند حرفی از فروش سرسام آور این کتاب در واتیکان و ایتالیا نزنند. حالا هم که جهان کاتولیک به نوعی بی سرپرست شده‌است و اعضای کاردینال حوصله جنجال را ندارند، براون تصمیم گرفته‌است ادامه برای این کتاب بنویسد.

 براون معتقد است: «من قهرمان رمانهای قبلی ام را دوباره زنده کرده‌ام، تاریخ‌شناسی که عاشق معماهای تاریخی است. من نمی‌خواهم کسی را بازی دهم، باید این کتاب را باور کرد تا با پیچیدگی‌هایش کنار آمد. من همیشه عاشق آثار داوینچی بودم، به نظرم او جزو عجیب‌ترین هنرمندان جهان است. به قول فروید؛ داوینچی خیلی زود به دنیا آمده بود. از سوی دیگر تابلوی مونالیزا خودش بزرگترین ابهام است. داستان از آنجایی آغاز می‌شود که رابرت لانگدون استاد نشانه‌شناسی دانشگاه هاروارد، دیروقت به پاریس می‌رسد و یک پیغام رمزگونه دریافت می‌کند که به نوعی با جام مقدس در ارتباط است. رئیس موزه لوور به قتل رسیده‌است و در کنار نعش او با خونش ردیف رمزهایی به جا مانده‌است که نشان از یک پیام سری دارد. «لنگدان» و پلیس بخش رمزشناسی «سوفی» سر از موزه لوور در می‌آورند و شروع به رمزگشایی این نشانه‌ها می‌کنند و در کمال حیرت در می‌یابند که این علائم آنها را به آثار داوینچی می‌رساند. داستان پیش می‌رود و تاریخ شناس داستان متوجه می‌شود مقتول به فرقه مذهبی سری وابسته‌است. فرقه مذهبی که سالهاست به طور پنهانی فعالیت می‌کند و همه چیز به رازی در محل جام مقدس مربوط می‌شود. همه اینهاست که داستان را پرپیچ و خم و جذاب تر جلوه می‌دهد. دن براون خواننده را به سمت و سوی فرقه رومن کاتولیک می‌رساند که حقیقت مهمی را لاپوشانی کرده‌اند.

 «نویسنده برای نمک بیشتر داستان زن و مرد محقق را هم جزو مظنونین قرار می‌دهد و درست در روزهایی که آنها سراسر اروپا را زیر پا می‌گذارند تا رمز را بگشایند و به نوعی حقیقت را دریابند و در عین حال تحت تعقیب پلیس هستند و از سوی دیگر اعضای فرقه رومن کاتولیک هم در صدد قتل این دو هستند.» دون براون پرده از رازی برداشته‌است که سالها به شکل شایعه در میان تاریخ شناسان مطرح بود، اما هیچ کس نمی‌توانست پرده از این راز بردارد.

براون جزو آن دسته از نویسندگانی است که به ادبیات پلیسی نگاهی تازه دارد. ادبیاتی مبتنی بر روانشناسی که در عین حال به تاریخ هم تکیه می‌زند و پر است از رگ و ریشه‌های پلیسی که به سنتهای glodew age هم پایبند است. براون جزو آن دسته از آدمهای خارق العاده‌ای است که ترتیب عجیب و غریبی شده‌اند. پدرش ریاضیدان و نوازنده بود، حتی سر میز غذا هم دست از حل معما بر نمی‌داشت. براون از معلمی شروع کرد، اما بالاخره یک روز تصمیم گرفت رمانی اینترنتی منتشر کند. سال ۱۹۹۶ قلعه دیجیتالی او پرمخاطب‌ترین رمان اینترنتی در آمریکا شد. او در رمان فرشتگان و شیاطین هم به کشمکش علم در برابر مذهب می‌پردازد و حکایت ماجراهایی است که میان یک آزمایشگاه فیزیک در سوئیس و شهر واتیکان اتفاق می‌افتد. هیچ کس نمی‌تواند منکر این قضیه باشد که «دن براون» ضد کاتولیک است و حسابی ذره بین اش را روی واتیکان تیز کرده‌است. او در تمام آثارش به مستندات تاریخی تکیه می‌زند و هیچ وقت فکر این ماجرا نیست که عاشق ادبیات پلیسی است. او در این اثر ضد کاتولیک، از داوینچی هم سود می‌جوید و او را هم همراه خودش می‌کند. در بخشی از داستان، دن سراغ دیری مخفی که در واقع یک محفل سری است، می‌رود. براون وقایع عجیب و غریب این دیر را که آدمهای معروفی مثل «سر آیزاک نیوتن»، «ویکتور هوگو» و «لئوناردو داوینچی» در آن رفت و آمد دارند را دستمایه این کتاب می‌کند. او در این بخش به اسنادی تکیه می‌کند که در سال ۱۹۷۵ از کتابخانه ملی فرانسه کشف شده بود. «رمز داوینچی» رمان آسانی نیست، نثری سنگین و متفاوت که به پیچیدگی داستان می‌افزاید، با این حال خواننده از این اثر نمی‌رمد. دن براون دست روی دعوای تاریخی حقوق زن و مرد می‌گذارد. او در این کتاب به خواننده القا می‌کند که کلیسای کاتولیک نقش زنان را در مسیحیت نادیده گرفته‌است. به هر حال همه متفق القول هستند که این کتاب از کلاسیک‌های روزگار نو محسوب می‌شود. کتاب با همه پیچیدگی‌هایی که دارد، یکی از ظریف‌ترین داستانهای معمایی محسوب می‌شود. چارلز وکس معتقد است: «این کتاب ترکیبی از تاریخ، هیجان است. بی جهت نیست که این کتاب در مدت زمان کوتاهی به چنین فروشی دست پیدا کرد، این کتاب راز یک قتل است.

 پیرنگ داستان طوری است که تا به آخر خواننده را با خود می‌کشد. اما مشکل عمده این کتاب از آنجا سرچشمه می‌گیرد که دن براون حقایق را به شکل کلی مطرح می‌کند و بعد هم سرنخهای کوچکی را که در جای جای داستان قرار داده، به هم گره می‌زند.» جالب‌ترین نکته درباره رمز داوینچی این است که تاریخ نگاران دچار شک و تردید شده‌اند، روشنفکران آن را انفجار می‌دانند و کلیسا خود را به آب و آتش می‌زند تا آن را نفی کند. شاید هیچ اثر دیگری نمی‌توانست این سه گروه را به این شکل به هم نزدیک کند. ماجرا وقتی بغرنج تر شد که دن براون تصمیم گرفت قسمت دوم ماجرا را به «پاپ ژان پل دوم» گره بزند.

 دن براون در اولین هفته فروشش با کسب موفقیت شماره یک در فهرست پرفروش ترین‌های نیویورک تایمز قرار گرفت. این روزها انتشارات رندوم هاوس با اجازه دن براون با شرکت فیلمسازی کلمبیا وارد مذاکره شده‌است، تا فیلمی با حضور تام هنکس و ژان رنو بر اساس این رمان پیچیده ساخته شود. رندوم هاوس در بیلبوردهایش نوشته‌است: «اگر به تجرد مسیح معتقدید، سراغ کتاب» رمز داوینچی نروید، در غیر این صورت همه چیز به پای خودتان است.

 کتابهای این نویسنده جنجالی شامل: 1-رمز داوینچی 2-نقطهٔ فریب 3-دژ دیجیتال 4- فرشتگان و اهریمنان 5- سمبل گمشده

 درباره نماد گمشده:

کتاب «نماد گمشده» که در ابتدا بنا بود با عنوان «کلید سلیمان» منتشر شود، دنباله‌ای بر ماجراهای رابرت لنگدان است. این بار نیز فرقه ماسونی دستمایه اصلی رمز و رازهای کتاب هستند و شخصیت‌ها در تلاش برای دستیابی به دانش اسرارآمیز نیاکان خردمند بشریت، باید بکوشند تا رمزهای «هرم ماسونی» را تفسیر کنند. دانشی که به گفته متون کهن، قدرتی خدای‌گونه به انسان بخشیده و وی را همردیف خدایان قرار می‌دهد و در نهایت نیز سرشت این دانش، یا حداقل ماهیت آن برای خواننده روشن می‌شود.
شخصیت‌های اصلی در این کتاب عبارتند از :

- رابرت لنگدان: استاد نمادشناسی دانشگاه هاروارد و قهرمان بسیاری از داستان‌های قبلی
- پیتر سالمون: آخرین بازمانده ذکور خانواده ثروتمند و تاثیرگذار سالمون، یک فراماسون تاثیرگذار و مدیر بنیاد اسمیتسونیان؛ فردی که به حقانیت «خرد کهن» اعتقادی راسخ داشته و نگهبان کلید دستیابی به آن است.
- کاترین سالمون: خواهر پیتر سالمون و یکی از متخصصان تراز اول «علوم نوتیک»، دانشی جدید که به بررسی علمی پدیده‌های ماورایی و قدرت‌های ذهن و روح بشر می‌پردازد. کاترین و کارهای وی نماینده تلاش‌های جمعی متخصصان این حوزه بوده و بسیاری از کشفیاتی که در کتاب به کاترین نسبت داده می‌شود، در حقیقت توسط متخصصان متعدد این علم نوین مورد بررسی قرار گرفته‌اند.
- اینو ساتو: رییس اداره امنیت سیا. که به دنبال کشف و حنثی کردن توطئه‌ای است که می‌تواند امنیت ایالات متحده را بر هم زده و سران آن را نزد اذهان عمومی بی‌اعتبار کند.
- مَلَک: شخصیت منفی داستان که در پی تصاحب «خرد کهن» بوده و در این راه از هیچ کاری ابا ندارد. وی سال‌ها برای نقشه خود تلاش کرده و برخلاف دیگر شخصیت‌های منفی کتاب‌های براون، این بار خواننده با پیشینه و دیدگاه‌های وی تا حدود زیادی آشنا شده و بخش‌های بیشتری از داستان از دید وی روایت می‌شود.

نماد گمشده نیز همچون دیگر کتاب‌های براون مملو از اطلاعات جدید، رمزگشایی نمادهای آشنا و زاویه‌ای تازه برای نگاه کردن به حقایق مسلم پنداشته در خصوص مذهب، انسان، معنویت، ادیان، سیاست، فرقه‌های مخفی و... است، که در قالبی معماوار و در بستر ماجرایی جنایی روایت می‌شود. بسیاری از مطالب طرح شده در کتاب مابه‌ازای عینی در جهان خارجی دارند. مهم‌ترین و جذاب‌ترین آن‌ها کشفیات کاترین سالمون در حوزه «علوم نوتیک» است؛ جالب است بدانیم در صفحه‌ای از وب‌سایت «موسسه علوم نوتیک» که در کتاب نیز به آن اشاره شده، حقایق علمی مرتبط با مطالب مطروحه در کتاب به بحث و بررسی گذاشته شده‌اند. همچنین اشارات کتاب به آثار هنری و میراث مکتوب نیز از همین قاعده پیروی می‌کنند.

دانلود این کتاب

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت 13:17  توسط مهدی محمدی  | 

داستانی بسیار زیبا و تامل برانگیز از جان دبلیو کمبل

غروب

نوشته: جان دبلیو کمبل
برگردان: سمیه کرمی

این داستان، در شماره‌ی ۱ ماهنامه‌ی گمانه‌زن منتشر شده‌است.

متن زیر قسمتی از این داستان است. شما می توانید نسخه کامل(۱۵ صفحه) این داستان را از آخر همین پست دانلود کنید.

جیم بندل[۱] مبهوت گفت: «حالا که حرف مسافران مجانی شد، چند روز پیش مردی را سوار کردم که بی برو برگرد آدم عجیب‌غریبی بود.» خنده‌ای سر داد، اما خنده‌اش واقعی نبود. «عجیب‌غریب‌ترین خالی‌بندی را که به عمرم شنیده‌ام، برایم تعریف کرد. بیشتر مسافران مجانی از این حرف‌ها می‌زنند که چطور کارهای خوبشان را از دست دادند و بعد زور زدند این‌جا، تو سوراخ سمبه‌های غرب کار پیدا کنند. فکر کنم حالی‌شان نیست ما این‌جا چقدر جمعیت داریم. خیال می‌کنند کل این سرزمین زیبا، بی‌صاحب افتاده است.»
جیم بندل در کار معاملات املاک است و خوب می‌دانم حرفش را چطور ادامه می‌دهد. می‌دانید، این قسمت، قسمت مورد علاقه‌اش است. او به راستی نگران است، چون در ایالت ما هنوز یک عالم زمین‌های موروثی خالی وجود دارد. او درباره‌ی سرزمین زیبا صحبت می‌کند، اما هرگز از حاشیه‌های شهر به طرف اعماق کویر نمی‌رود.
«راستش را بخواهید یک کمی ترسیده بودم، این بود که پشت وانت بهش جا دادم.»
«جیم، حرف حسابش چی بود؟ معدن‌کاوی چیزی که معدن برای اکتشاف گیر نیاورده؟»
«اصلاً بامزه نبود بارت. نه، موضوع چیزی نیست که ادعا می‌کرد، در واقع اصلاً چیزی را ادعا نکرد، همین‌طوری فقط تعریف کرد. در واقع، نگفت که راست است، فقط تعریف کرد. همینش هم روی من تأثیر گذاشت، می‌دانم چیزهایی که گفت راست نیست، اما آن جوری که او تعریف کرد... خب... نمی‌دانم.»
می‌دانم که دودل بود. جیم بندل معمولاً درباره‌ی شیوه‌ی کلامش خیلی دقیق است، در واقع به آن افتخار می‌کند. وقت‌هایی که اشتباه می‌کند، یعنی حواسش جای دیگری است. مثل وقتی که مار زنگی را با یک تکه چوب اشتباه گرفته بود و می‌خواست داخل آتش بیاندازد.
جیم ادامه داد: «لباس‌های مضحکی هم داشت. شبیه به نقره بودند، اما به نرمی ابریشم. و در شب یک کمی می‌درخشید.
حوالی غروب بلندش کردم. راست راستی بلندش کردم‌! حدود ده متر آن طرف‌تر از جاده‌ی جنوبی روی زمین دراز کشیده بود. اول فکر کردم کسی بهش زده و توقف نکرده است. آخر درست نمی‌دیدمش. بلندش کردم و داخل ماشین گذاشتمش و راه افتادم. چیزی حدود چهارصد کیلومتر راه پیش رو داشتم، اما فکر کردم او را در وارن اسپرینگ[۲] پیش دکتر ونس[۳] می‌گذارم. اما حدود پنج دقیقه بعد به هوش آمد و چشمانش را باز کرد. نگاهش مستقیم به جلو بود، اول به ماشین نگاه کرد و بعد به ماه. گفت: «خدا را شکر!» و بعد به من نگاه کرد. جا خوردم. زیبا بود، نه، یعنی خوش‌قیافه بود.
در واقع نه زیبا بود، نه خوش‌قیافه. باشکوه بود. گمانم چیزی نزدیک به دو متر قد داشت، موهایش قهوه‌ای با برقی از قرمز طلایی بود. مثل سیم مسی نرمی بود که قهوه‌ای شده باشد. موهایش مجعد و تاب‌دار بود. پیشانی فراخی داشت، دو برابر پیشانی من. وجناتش ظریف، اما به طرز فوق‌العاده‌ای گیرا بود. چشمانش خاکستری رنگ بودند، مثل آهن صیقل خورده، و بزرگ‌تر از چشمان من بودند، خیلی بزرگ‌تر.
لباسی که تنش بود، بیشتر شبیه به لباس حمام با پیژامه بود. بازوانش بلند و عضلانی بودند، مثل یک سرخ‌پوست. اما پوستش سفید بود و قدری برنزه، البته بیشتر به رنگ طلایی بود تا قهوه‌ای.
اما بسیار باشکوه بود. شگفت‌انگیزترین مردی بود که تا به حال دیده‌ام. اه لعنت، نمی‌دانم چطور بگویم!»
گفتم: «سلام! تصادف کردید؟»
«نه، حداقل این بار نه.»
و صدایش هم بسیار گیرا بود. صدایش معمولی نبود، مثل نوای اُرگی بود که سخن بگوید، فقط این که انسان بود.
بعد گفت: «شاید هم ذهنم هنوز آرام نشده. من یک آزمایش کردم. بگو ببینم تاریخ چیست، سال و ماه و همه چیز، تا ببینم چه خبر است.»
گفتم: «چطور مگر؟ ۹ دسامبر ۱۹۳۲ است.»
و خوشش نیامد. اصلاً خوشایندش نبود. اما پوزخند کج و معوجی که به چهره‌اش نشست، یواش یواش تبدیل به ریزخند شد.
انگار چیزی را به خاطر بیاورد گفت: «بیشتر از هزار... نه، به بدی هفت میلیون نیست... شکایتی ندارم.»
«هفت میلیون چی؟»
او، مصرانه، انگار قصدی داشته باشد، گفت: «سال. یک بار آزمایشی کردم. یا در واقع در آینده آزمایش خواهم کرد. حالا باید دوباره تلاش کنم. آزمایش در سال ۳۰۵۹بود. تازه آزمایش نهایی را تمام کرده بودم. بررسی فضا و بعد... زمان. این نبود، هنوز هم معتقدم مشکل زمان نبود. مشکل فضا بود. احساس کردم در آن میدان گیر افتاده‌ام و نمی‌توانستم خارج شوم. میدان گاما اچ ۴۸۱، شدت میدان ۹۳۵ در مقیاس پلمن[۴]. من را داخل کشید و از طرف دیگرش خارج شدم.»
«گمانم یک میانبر در فضا بود، میانبر به موقعیتی که منظومه‌ی شمسی در آینده در فضا اشغال می‌کند. از طریق یک بعد بالاتر، معلول سرعتی فراتر از نور که من را به درون یک صفحه‌ی آینده پرتاب کرد.»
راستش طرف صحبتش من نبودم. فقط داشت بلند بلند فکر می‌کرد. بعد کم‌کم متوجه شد من آن‌جا هستم.
«از دستگاه‌هایشان سر در نمی‌آوردم، هفت میلیون سال تکامل هر چیزی را عوض می‌کند. برای همین این بار درجه را یک مقدار عقب‌تر تنظیم کردم. من از سال ۳۰۵۹ آمده‌ام.»
«اما بگو ببینم، آخرین اختراع علمی امسال چیست؟»
چنان شگفت‌زده‌ام کرد که بدون فکر پاسخ دادم.
«چطور مگر؟ فکر کنم تلویزیون باشد. و رادیو و هواپیما.»...

دانلود متن کامل این داستان:   download۳۰۰kb

دانلود شماره یک ماهنامه گمانه زن:  download 2mb

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 4:39  توسط مهدی محمدی  | 

داستان کوتاه: همه تابستان در یک روز

همه تابستان در یک روز

نوشته: ری برد بری

ترجمه: سمیه ذاکرنیا

-«الان؟»

-«نه! یه خورده مونده».

-«نگاه کن خودت ببین!»

بچه ها مثل گل های رز، علف های وحشی، تنگ هم ، پشت پنجره کلاس ایستاده بودند و برای دیدن خورشید پنهان، چشم به بیرون دوخته بودند.

بیرون باران می بارید. هفت سال بود که بی وقفه می بارید. روزهای پیاپی همه پر بود از باران، پر بود از صدای طبل و سنج آب، صدای ریزش قطره های بلوری و صدای غرش طوفان، طوفان هایی چنان سهمگین که امواج مهیب آب را بر سر جزیره ها فرود می آورد. هزاران جنگل زیر باران خرد شده بود و دوباره ازنو سر برآورده بود تا دوباره خرد شود. زندگی در سیاره ناهید این طور می گذشت.زندگی مردان و زنان فضانوردی که از زمین به این سیاره همیشه بارانی آمده بودند تا متمدنش کنند، بچه هایشان را مدرسه بفرستند و عمر بگذرانند.

-«داره بند میاد. داره بند میاد!»

-«آره آره، داره بند میاد».

مارگوت از بچه های کلاس دوری می کرد؛ بچه هایی که روز های بی باران را یادشان نبود؛ روزهایی را که مثل حالا مدام و یک ریز و بی ملاحظه باران نمی بارید. بچه ها همه نه سالشان بود. از آخرین باری که خورشید یک ساعتی خودش را به دنیای حیرت زده آنها نشان داده بود، هفت سال می گذشت و طبعا هیچ کدام از بچه ها آن روز را به خاطر نمی آورد. گاهی وقت ها مارگوت در میانه شب صدایشان را می شنید که توی خواب تکان می خوردند. می دانست که دارند خواب می بینند؛ خواب یک مداد شمعی زرد یا یک سکه طلایی بزرگ؛ آنقدر بزرگ که می شود دنیا را با آن خرید. می دانست که توی خواب ، گرمایی را به یاد می آورند؛ مثل وقت هایی که صورت از خجالت سرخ  می شود  و بعد حرارتش توی بدن ، دست ها و پاهای لرزان پیش می رود. اما همیشه رویایشان به صدای ضرب قطره های آب پاره می شد؛ انگار که گردنبند شفاف بی انتهایی روی سقف، روی خیابان، روی باغ ها  و جنگل ها پاره شود.

تمام روز را توی کلاس درباره خورشید خوانده بودند؛ اینکه چقدر شبیه لیمو است و اینکه چقدر داغ است. حتی درباره اش داستان ،مقاله و شعر نوشته بودند.

«خورشید مثل یک گل است که تنها برای ساعتی می شکفد».

این شعر مارگوت بود. آن را با همان صدای یواش همیشگی در کلاس خواند؛ وقتی که باران همینطور آن بیرون می بارید.

یکی از پسرها به اعتراض گفت «اینو خودت ننوشتی!».

مارگوت جواب داد:«خودم نوشتم، خودم نوشتم».

معلم گفت: «ویلیام بس کن».

ولی آن اتفاق مال دیروز بود. حالا باران کم شده بود و بچه ها خودشان را محکم به شیشه های بزرگ و ضخیم کلاس چسبانده بودند.

-«معلم کجاس؟»

«بر می گرده».

-«اگه زود نیاد از دستمون میره.»

مارگوت تنها ایستاده بود.ظاهر نحیف و رنگ پریده های داشت؛ جوری که ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 2:23  توسط مهدی محمدی  | 

آموزش کامل وزن شعر فارسی

سلام

شعر فارسی تجلی گاه احساس و تفکر فارسی از قرون پیش تا کنون بوده است و همواره وسیله ای برای انتقال مفاهیم مذهبی و میهنی. اما شعر گفتن مسئله ای و خوب شعر گفتن مسئله دیگری است . از یک سو بایستی مفهوم را انتقال داد و از طرف دیگر باید دانست که چگونه می توان آن را به گونه ای انتقال داد که شنونده را بر سر ذوق آورد و حسی زیبا در او پدید آورد. در داستان ساختار و قواعد گونه گون این مهم را بر عهده دارند و در شعر قالب شعری و وزن و قافیه. حتی در دوران معاصر که بزرگانی چون نیما روش های شعر گویی را به کلی دگرگون کرده اند نیز، باز شاعر به هیچ روی نمی تواند از یادگیری اصول سر باز زند. امروز شاعر و داستان گوی بسیار است اما خوبشان بسیار کم . صرف انگیزه و قلم زدن کسی را داستان نویس و شاعر خوب نمی کند. در این مسیر باید که بسیار جهد کرد و کتاب خواند و ملامت شنید تا مس نوشتن به طلای نویسندگی بدل شود.

مطالب مفید و کاملی در رابطه با وزن شعر فارسی و قافیه جمع آوری کرده ام که در قاب یک پی دی اف شصت صفحه ای برای دنلود شما عزیران قرار می دهم. البته من به هیچ روی شاعر نیستم و هدف شعر گویی هم ندارم اما به شنیدن اشعار زیبا علاقه مندم. بنابراین این بار به جای فن داستان مقاله کاملی در فن شعر تنظیم کردم. به این هدف که شعر شاعران بهتر شود و زیبایی بیشتر. باز هم تکرار می کنم که این پی دی اف گرد آوری و تنظیم شده از کتب و وب گاه های دیگر است اما به صورت یک جا و مدون به منظور تسهیل کار شما.

http://www.4shared.com/file/Qiw5wixa/__online.html

پسورد:  www.writedown.blogfa.com

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 14:42  توسط مهدی محمدی  | 

و باز می آید میان تابستان...

و باز می آید میان تابستان. میان هرم گرمایی که جز آبش چاره نیست. هر سال میهمانش بودیم و به صد نیاز گرد سفره اش نشستیم تا باز آیا چرخ روزگاز به کدامین سوی چرخد و به کدامین دیار نشاندمان، دیار باقی یا به ارض. این است حکایت رمضان و حکایت مردمانی که دهان از طعام می برند و چشم به سوی معبود می دوزند تا مگر آب از چشمه رحمت به دلشان روانه سازد. و وای بر آن که دهان از طعام می گیرد و عقل طعام نمی دهد به معنی. رمضان می آید تا به یادت آورد جز تن هوس دیگری هست، نیازی و عالمی دیگر. نیازی که به تفکر چاره اش کنی، به کتابی و به عرفانی، به قرآنی و به حافظی، به مولایی و به مولانایی. نیاز به آب چشم نیست، چشمه دل باید که آب داد و از عقل روانش داشت. ماهی است و فرصتی، خاصش کرده اند تا خاص بنگری و خاص بشنوی و خاص بشوی به جهدی. پس بنگر که ره به زوال می بری و فرصت نیک از دست مده.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 0:1  توسط مهدی محمدی  | 

سامرست موام و لبه تیغ

......

ایزابل که اکنون اندکی آرام گرفته بود، منتظر بقیه سخنان من بود. من نیز چون می دانستم زنان همیشه آماده اند به کسی که از عشق سخن می گوید گوش فرا دهند ، چنین ادامه دادم:

«معلمین اخلاق می کوشند ما را قانع کنند که غریزه جنسی با عشق چندان بستگی ندارد . اینها اغلب این غریزه را یک اثر بعدی می شناسند.»

یعنی چه:

«روانشناسانی هستند که معتقدند خودآگاهی همراه و در اثر کار کردن مغز به وجود می آید ولی در کار کردن مغز تاثیری ندارد . مثل تصویر درختی که در آب منعکس باشد، این تصویر نمی تواند بدون وجود خود درخت وجود داشته باشد، اما در عین حال وجود آن در درخت تاثیری ندارد. به نظر من آن ها که می گویند عشق بدون شهوت می تواند وجود داشته باشد، چرند می گویند. وقتی مردم می گویند بعد از آنکه شهوت مرد، عشق هنوز زنده است، دارند از چیز دیگری صحبت می کنند که عشق نیست. انس و مهر و همخویی و عادت است. پیش از همه چیز عادت. دو نفر همانطور که عادت می کنند سر ساعت بخصوصی گرسنه بشوند، می توانند عمری از روی عادت با هم همخوابی داشته باشند. البته میل بدون عشق ممکن است وجود داشته باشد. میل شهوت نیست. میل نتیجه طبیعی غریزه جنسی است و از هیچیک از وظایف طبیعی دیگر انسان اهمیت بیشتری ندارد. برای همین هم هست که وقتی مردی موقعیتی پیدا می کند و با زنی سرو سری پیدا به هم می زند، زن او بیخود جار و جنجال راه می اندازد.»

«این فقط در مورد مردها صدق می کند؟»

«نه اما فرقش این است که اینطور ماجراهای زود گذر در احساسات مرد تاثیری نمی کند و حال آنکه در احساسات زن می کند!.»

«بسته به این است که زنش که باشد.»

...

نوشته بالا قسمتی است از رمان «لبه تیغ » نوشته سامرست موام که در این قطعه راوی با ایزابل در مورد عشق صحبت می کنند.  این رمان سرگذشت جوانی است که در جنگ چهانی اول یکی از دوستانش به خاطر او کشته می شود و این حادثه او را تکان می دهد و به جست و جوی جواب مسائل ابدی بر می انگیزد: خدا چیست ؟ چرا درد وجود دارد؟ غرض از زندگی و مرگ چیست؟...

این رمان از دید خود نویسنده روایت می شود و در واقع او یکی از شخصیت های داستان است. نویسنده به واسطه الیوت که مردی متظاهر و متمول است با خانواده او رابطه ای دوستانه برقرار می کند و در این بین مشاهداتش از این انسان هایی جالب را می نگارد. انسان هایی که درگیر عشق، دنیا، پول و عرفان هستند. لاری زمانی نامزد الیزابل بوده است اما اکنون همه چیزش را رها کرده تا جواب سوال هایش را بیابد و در این راه سال ها از وطنش دور می ماند. او به کشورهای زیادی سفر می کند و زمانی که بر می گردد راوی پی می برد که او به استغنایی آزادی بخش دست یافته است. در واقع مرکز ثقل داستان لاری است که همه به نوعی در زندگی او نقشی به عهده داشته اند. گفته می شود این رمان از معروف ترین و بهترین داستان های موام است . من که لذتی وافر از مطالعه آن بردم و توصیه می کنم از دستش ندهید.

....................................................

wiki

ویلیام سامرست موآم (William Somerset Maugham) (۲۵ ژانویه ۱۸۷۴ - ۱۶ دسامبر ۱۹۶۵)، داستان‌نویس و نمایشنامه‌نویس انگلیسی بود.

او در سال ۱۸۷۴، هنگامی که پدرش در در سفارت انگلستان در پاریس مشغول به کار بود، زاده شد. سال ۱۹۲۷ سامرست موام در جنوب فرانسه رحل اقامت افکند و تا ۱۹۶۵ سالمرگش همانجا زندگی کرد.

وی تا ۱۰ سالگی در پاریس زندگی کرد. در مدرسه های کینگز و کنتربری درس خواند و دانشگاه هایدلبرگ را به پایان رسانید. مدتی را نیز به عنوان دانشجوی رشتهٔ طب در بیمارستان سنت تامس گذراند اما موفقیت اولین کتابش به نام لیزالمبتی که در ۱۸۹۷ منتشر شد او را به سوی ادبیات کشانید.

 

سامرست موآم رابیشتر به خاطر جملات قصارش می‌شناسند

ما می نویسیم چون مجبوریم که بنویسیم.

 

عشق واقعی عشق یک طرفه است بدون هیچ چشم داشت و پاداشی.

 

آثار

  • لیزای لمبث (۱۸۹۷) (به انگلیسی: Liza of Lambeth)
  • بانو کراداک (۱۹۰۲) (به انگلیسی: Mrs Craddock)
  • پیرامون اسارت بشری یا پایبندی‌های انسانی (۱۹۱۵) (به انگلیسی: Of Human Bondage)
  • ماه و شش پشیز
  • مرد با عزت (نمایشنامه)
  • شپی (نمایشنامه) (۱۹۳۳)
  • لرزش برگ (داستان کوتاه) (۱۹۲۱)
  • بر پرده ای چینی (سفر نامه)
  • دن فرناندو (سفرنامه)
  • حاصل عمر
  • یادداشت های نویسنده
  • شادی های زندگی
  • بادبادک
  • لبهٔ تیغ
  • گنج

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 0:41  توسط مهدی محمدی  |