داستان ها و مطالب خواندنی

وبلاگ شخصی مهدی محمدی

داستان زیبایی از اعظم ایرانشاهی

بد زخم

دکتر می گوید دهانت را باز کن. می گوید اینطوری نه، گنده باز کن! باید دندان عقلت را بکشی. به این فکر می کنم که تو، چقدر شبیه بودی به این دندان عقلی که دکتر می گوید. پوسیدگی نداشتی ولی سیستم من را ریخته بودی به هم و جای بقیه را تنگ کرده بودی.

دندانم مقاومت می کند، لثه ام هم. نمی خواهند از هم جدا شوند، بعد این همه سال ریشه دواندن و همسایه بازی . یاد تو می افتم باز، یاد خودم،  بعد آن همه سال ریشه دواندن و همسایه بازی... . اشکم می ریزد از گوشه چشمم. دکتر می پرسد خوبی؟ با سر اشاره می کنم که یعنی آره، می گوید: نباید درد داشته باشه با اون همه آمپول بی حسی.

دهمین گاز استریلی است که چپاندم توی دهنم، خونش بند بیا نیست. دستهایم شده اند یک تکه یخ، سرم داغ است، گیج می رود و درد می کند، دهانم طعم خون می دهد، حرف نمی توانم بزنم . می خواهم صد سال سیاه جای بقیه باز نشود!.

گریه می کنم. همکارم می گوید درد می کنه مگه؟ سرم را تکان می دهم. دلم می خواهد بگویم «هنوز هم آره» ولی آدم با حرکت سرش فقط می تواند بگوید «آره»، نه بیشتر.

دکتر می گوید که یخ بگذار روش، می بنده خون رو. نه دکتر، فایده ندارد، من قبلا، سال ها قبل امتحان کرده ام، یخ هم جواب نمی دهد...طول می کشد... زمان می برد... .

همکارم می گوید: لابد تو بد زخمی، من کشیدم دو ساعت بعدش تمام شد،بسته شد، تو دو روز و نیم است که کشیدی، هنوز مثل ساعت اولش خون می آید. چه خوب که همکارم از تکان دادن سر فقط می گیرد که یعنی آره... .

دکتر می گوید دهانت را باز کن، باز می کنم. می گوید ای طوری نه، گنده باز کن! می گوید:ببین هم زخمش بسته شده، هم اینکه چه تر و تمیز جای بقیه باز شده.

جای خالی اش هنوز درد می کند... دکتر نمی داند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 23:40  توسط مهدی محمدی  | 

داستان کوتاه:داستان بسیار زیبایی ار مصطفی مستور

مرغابی های باغ وحش سینما مولن روژ

1

مثل مرگ از او می ترسیدیم. منظورم من و رسول و عیدی و اسی و بقیه بچه های کوچه است. همیشه پالتو سیاهی می پوشید. زمستان، تابستان، ظهر،صبح، شب. پالتوش تا نوک کفش هاش بلند بود. یقه پالتو را تا وسط کله اش بالا می کشید و وقتی از دور می دیدیش انگار سر نداشت. رسول می گفت با پالتو مثل روح های کارتون های والت دیسنی می شود که پا و کله ندارند. تنها فرقش این بود که روح های کارتون ها سفید بودند و گرجی با آن پالتو گشادش شبیه روح سیاهی می شد که توی هیچ کارتونی ندیده بودیم. پدر عیدی می گفت خودش دیده سال ها قبل یکی از سربازها پالتو را داده است به گرجی. پدر عیدی پاسبان بود و گاهی توی عروسی ها بیرون خانه عروس یا داماد می ایستاد و نمی گذاشت کسی بدون کارت عروسی برود توی مجلس. پدرم از گرجی نمی ترسید. اما وقتی روزهای سه شنبه کله سحر او را می دید که با آن پالتو بلندش  بعد از انجام کارش سلانه سلانه از ته کوچه به طرف خانه اش می رود، صورتش را رو به دیوار می کرد.و چیزی زیر لب می گفت. گمانم فحش می داد به گرجی یا به شیطان یا به خودش یا به سه شنبه.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 19:13  توسط مهدی محمدی  | 

انواع توصيف

انواع توصيف

توصيف انواع مختلفي دارد. مينيماليست هاي معمولا بدنام وقايع نگاران زندگي مدرن هستند كه با نثري كوتاه رسمي و متناقض داستاني را آغاز مي كنند . آن ها معتقدند استفاده از جزئيات بجا و كم همانند سيگار نيمه كشيده ،پاشنه كفش شكسته و يا غروبي تيره و تار مي تواند اصل يك شخصيت يا مكان را بيان كند. نويسندگان ديگر در توصيف هايشان پر طمطراق تر و حتي پر غوغا تر هستند و از تمام صفحات آثارشان جلوه گري هاي زباني رخ مي نمايد. هر يك از اين افراط و تفريط ها شعف خاص را براي خوانندگان و نويسنگان هر دو اين آثار پديد مي آورد.

در سربازي از جنگ بزرگ ، مارك هلپرين حماسه ي نبردي را شرح مي دهد كه در آن توصيف توفان و طلوع ماه همزمان چند صفحه را در بر گرفته است. چهرهاي زنان، مبارزات هولناك جنگ، صخره هاي پر برف،

مزارع، خانه ها و نقاشي ها همه با جزئياتي سرشار، دقيق و مشروح براي هراس برخي خوانندگان و لذت برخي ديگر بارها و بارها ارايه مي شوند. چرا اين همه جزئيات؟ چرا نويسنده داستان را ساده بيان نكرده است؟ زيرا خواننده هوشمند به تدريج پي مي برد كه سربازي از جنگ بزرگ، داستاني درباره جنگ نيست بلکه داستانی درباره زیبایی است و قهرمان داستان استاد زیبایی شناسی است که در پایان زندگی اش کهنه سربازی جنگی می شود. هم چنین توصیف های غنایی داستان؛ از دیدگاه او و از جهان واقعی است؛ به گونه ای که ما نیز پی می بریم زیبایی یک مصیبت،پناه گاه و حقیقتی مطلق است. در صحنه پایانی؛ سرباز پیر دسته ای پرستو را تماشا می کند که با شلیک یک شکارچی به زمین می افتند. مهم نیست که چند پرستو بر زمین می افتد مهم این است بیش تر آن ها بلند می شوند و دسته جمعی و بال زنان در آسمان پرواز می کنند. درست مانند قهرمان داستان که بارها بر زمین افتاده و بلند شده است. او نمی تواند ناامید باشد. پرستوها به برخواستن ادامه می دهند زیرا می دانند که نمی توانند کار دیگری انجام دهند. این صحنه به یاد ماندنی، منظره ای هولناک از زیبایی و استعاره ای برای خود رمان است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 16:20  توسط مهدی محمدی  | 

ساختار داستان کوتاه

چنان چه بسیاری از داستان های کوتاه کنونی را خوانده باشید، شاید از شنیدن این حرف که امروزه هر داستان نویسی بیش از هر چیزی با داستان های انتشار یافته سرو کار دارد، متعجب شوید. شاید در ظاهر این گونه به نشر برسد که ساختار داستان های بلند بیش از پیش انسجام یافته اند، به گونه ای که می توان آن ها را تجزیه و تحلیل کرد اما داستان های کوتاه چاپ شده همواره بدون دلیل روشنی غیر عادی و پیش بینی ناشدنی می شوند.

بله در نگاهی سطحی این سخن درست است. د ر داستان های بلند تجاری چنین خصیصه ای یافت نمی شود،ۀ همان طور که در مورد هر کدام از داستان های جنایی پلیسی، ترسناک، عاشقانه، کابویی و تاریخی می توان ویژگی هایی شناسایی کرد. علادوه بر آن که در رمان های معاصر برخی ویژگی های ساختاری را می توان به راحتی تشخیص داد. مثلا همه رمان ها تقریبا به بخش هایی تقسیم می شوند.

در بررسی اولیه داستان های کوتاه امروزی، به نظر می رسد که هیچ ویژگی مشترکی وجود ندارد. دو نوع داستان کوتاه داریم ، یکی داستان های کوتاهی که پاره متن هایی چند صد کلمه ای اند و دیگری داستان گوتاه بلند که اندازه آن کمتر از حداقل تعداد  کلمه رایج یک رمان یعنی 60000 واژه است و از اندازه رایج داستان کوتاه که چیزی در حدود سه تا پنج هزار واژه است ، بسیار فراتر می رود. د ر این داستان ها می توانید همه انواع ساختارهای مربوط به زاویه دید، صداهای مربوط به نویسنده و انواع مشکلات یا فقدان آن ها را مشاهده کنید.

گرچه از ورای این آشفته بازار داستان ک.تاه معاصر، هنوز هم می توان در جست جوی

فرضیه هایی اصلی بود که به طور کلی در ساختار یک داستان به ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 1:7  توسط مهدی محمدی  | 

وصایای نویسندگان

از امروز بخشی با عنوان وصایای نویسندگان به وبلاگ اضافه می شود که در بر گیرنده نظرات نویسندگان بزرگ معاصر است.

میلتن لوماسک:

یادتان باشد که نویسندگی شیوه مشخصی ندارد، هر چه هست شیوه شماست و بس.

آلفرد برنر:

هر گونه پیش داوری را کنار بگذارید و از هر چیزی سر در آورید. همه چیز را تجربه کنید. و البته بنویسید. همه چیز نویسندگی در نوشتن خلاصه می شود. اگر واقعا دنبال نویسندگی باشید، واقعا موفق می شوید.

از کتاب فن داستان نویسی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 1:3  توسط مهدی محمدی  | 

بهترین کتاب برای یادگیری و آموزش اصول نوشتن داستان کوتاه

" راهنمای نوشتن داستان کوتاه " نام کتابی است از جک ام بیکهام، نویسنده انگلیسی زبان که کتاب های دیگری نیز از او در ایران ترجمه شده است. به جرئت می توان گفت این کتاب بهترین کتابی است که در زمینه آموزش چگونگی نوشتن داستان کوتاه در ایران ترجمه شده است.

نویسنده در صفحه نه کتاب می نویسد:

« امیدوارم اگر تا کنون فرضیه الهمام جادویی را در ذهن داشته اید ، حالا دیگر بتوانید آن را کنار بگدارید. در این جا با شیوه مرحله به مرحله برای آفرینش داستان، موضعی کاملا مخالف با ایده ی الهام جادویی خواهیم گرفت. طرحی کلی برای کار کردن می ریزیم که اغلب از آن به عنوان نقشه یاد می کنیم به طوری که هر گاه چنین الهامی به ذهنتان خطور کند ، این طرح اجازه کار کردن خواهد یافت، در ضمن به شما اجازه می دهد که چه الهامی رخ بدهد و چه ندهد، کار کنید و داستان های خوب بنویسید.»

احتمالا با خواندن سطور بالا دریافته اید که این کتاب بر آموزش اصول کاربردی نویسندگی استوار است و وعده نویسنده وعده ای پوچ نیست. به راستی راهگشاست و دریچه هایی را  به روی شما می گشاید که شاید با خواندن چندیدن جلد کتاب برابری کند.

این کتاب از چندین فصل مجزا همراه با تمرین های پایانی تشکیل شده است. نویسنده همواره خاطرنشان می کند که بدون تکمیل تمرین های قبل سراغ بخش بعدی نروید. اما به کار بستن این نصیحت کار چندان راحتی نیست. باید امتحان کنید تا متوجه منظورم یشوید.

در صفحه ده این سوال که این کتاب برای چه کسانی مفید است پرسیده می شود، پاسخ های آن از این قرار است:

کسانی که نمی خواهند منتظر الهام یک فکر بمانند

کسانی که ایده ها یا اندیشه های الهام بخش ذهنشان خشک شده است

کسانی که تازه شروع به کار کرده اند

کسانی که کارشان را به خوبی انجام می دهند اما خواهان پیشرفت هستند

کسانی که می خواهند کار منسجم تری انجام دهند

و کسانی که قصد دارند کار بزرگتری انجام دهند.

توصیه من به شمایی که علاقه مند نوشتن داستان کوتاه هستید مطالعه  و عمل به این کتاب است.

(این مطلب چقدر برای شما مفید بود؟)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم تیر 1389ساعت 1:40  توسط مهدی محمدی  | 

دانلود بهترین نرم افزار افزایش سرعت باز شدن صفحات اینترنتی

دانلود نرم افزار بالا بردن سرعت لود صفحات اینترنت

سلام

درست  که این وبلاگ یه وبلاگ ادبی اما وبلاگ داری همان است و وبگردی همان. سرعت کم اینترنت، دلیل بسیار خوبی برای استفاده از برنامه های جانبی که به ما در باز شدن سریع تر صفحات اینترنتی کمک می کنن. یه راه حل، استفاده از مرورگر اپراس، اما مشکلی که در استفاده از این مرورگر وجود داره، نا همخوانی بسیاری از صفحات اینترنتی با این مرورگر و مشکلات دیگه ای که بعضی وقتا پیش میاد.

برنامه ای که می خوام معرفی کنم .....

 لینک دانلود


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم تیر 1389ساعت 0:14  توسط مهدی محمدی  | 

داستان کوتاه: آن طرف دنیا

سلام این اولین داستان کوتاهی که از خودم روی وبلاگ میزارم، امیدوارم لذت ببرید. چیزی که بیشتر از همه خوشحالم میکنه خواندن انتقادات خردمندانه شماست.

می توانید داستان را در قسمت ادامه مطلب بخوانید و یا نسخه پی دی اف و کم حجم آن را از لینک زیر به صورت مستقیم دانلود کنید.

آن طرف دنیا

1

مشهدی رضا برخلاف تابستان های قبل دو تابستان بود که کف حیاط می خوابید. با اینکه هوا گرم می شد و غیژ غیژ کولر همسایه اذیتش می کرد داخل نمی رفت. برای دور ماندن از نیش پشه ها مجبور بود ملحفه ای که قبلا  - وقتی زنش بود- سفید بود و حالا از کثیفی رنگش برگشته بود را رویش بکشد. او ملحفه را تا زیر چانه اش بالا می آورد و لبه هایش را طوری می کشید زیر خودش که هیچ روزنه ای باقی نماند، به این ترتیب پشه ها دستشان به او نمی رسید. خودش هم تعجب می کرد چطور صورتش را نیش نمی زنند. ریش پرپشتش و چرک و کثیفی که از عرق در آن جمع می شد پشه ها را از صورتش دور می کرد.

اما آن تابستان با تابستان پیش فرق داشت. هوا گرم تر بود و پشه های درشت تری پیدا شده بود. آن شب هم مثل شب های قبل تا مشهدی روی تشکش دراز کشید لشکر پشه ها به او حمله کردند. اولین پشه زیر گوشش را زد و دومی نوک دماغش. مجبور شد ملحفه را  روی صورتش هم بکشد. وضعیتش مثل میتی بود که کفن دورش پیچیده باشند. و اگر از فشار قبر خبری نبود، به جایش گرمای کشنده و هوای دم کرده زیر ملحفه نفسش را بند آورده بود. از جهنم بدتر بود.مثل کسی که زیر آفتاب چله تابستان بیل می زند عرق از سر و رویش می ریخت و زیر پیراهنی نازکش خیس شده بود.  چند شب گذشته را به هر جان کندنی طاقت آورده بود و داخل نرفته بود. از بی خوابی داشت هلاک می شد.

با خودش گفت «لعنت به من و آن عجوزه دیوانه، هر اتفاقی می خواهد بیفتد، اینجا می میرم».

پا شد و ملحفه را انداخت وسط تشک. تشک را لوله کرد زد زیر بغلش و رفت تو. جلو کولر آبی خنک بود و پشه ای وجود نداشت.

به یاد زنش افتاد که یک سال پیش مرده بود. خاطره او آرامش می کرد.

از خستگی زود چشمش گرم شد و به خواب رفت. خواب زنش را دید و خواب عجوزه پیر. خودش هم داخل خوابش بود. زنش را در حال فرار می دید. عجوزه پیرسوار یک مار بزرگ بود و می خواست زنش را بگیرد. هیچ کاری از دستش برنمی آمد  ، انگار دست و پایش را بسته بودند. به خودش که نگاه می کرد آزاد بود اما توان حرکت نداشت. در خواب فکر کرد عجوزه افسونش کرده است. ناگهان صدای جیغ زنش را شنید. مار به او رسیده بود. مار به سرعت حمله کرد و جلوی چشمانش زنش را به نیش کشید و بلعید. او فریاد می کشید و التماس می کرد. عجوزه خنده های شیطانی سر می داد. بعد مار شروع به تغییر کرد. پیچ و تاب می خورد و سرش کج و معوج می شد. بالاخره سر مار تبدیل به چهره خودش شد. اما خیلی بزرگ تر. وحشت کرده بود. مار با چهره خودش به طرفش می آمد. عجوزه فریاد می زد تو کشتیش، تو کشتیش. مشهدی می خواست  فریاد بزند مردن زنش تقصیر او نبوده اما نمی توانست. مار جلو و جلوتر آمد.روبروی صورتش که رسید دهانش را باز کرد تا گازش بگیرد. او دستانش را جلوی صورتش گرفت و فریاد زد. از دهان مار آب سرازیر شد رویش و در همین لحظه از خواب پرید. نفس نفس میزد. اطرافش  را نگاه می کرد. احساس کرد بدنش خیس است، پارچ آب را سرازیر کرده بود.

فقط خودش می دانست چرا از داخل رفتن می ترسد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 2:16  توسط مهدی محمدی  | 

نویسنده بزرگی که از ایران متنفر است

او در کرمانشاه، ایران زاده شد. والدین او هر دو انگلیسی بودند. پدرش، آلفرد تیلور (Alfred Tayler)، که در جنگ جهانی اول معلول شده بود، کارمند بانک شاهنشاهی ایران و مادرش امیلی ماد تیلور (Emily Maude Tayler) پرستار بود. آن‎ها در سال ۱۹۲۵ به مستعمره بریتانیایی رودزیای جنوبی که اکنون زیمبابوه نامیده می‌شود مهاجرت کردند و پدر او یک زمین بوته‎زار هزار آکری (۴ کیلومتر مربعی) خرید در آن‎جا با دشواری به کاشت ذرت پرداختند. متاسفانه این زمین برایشان ثروتی به ارمغان نیاورد و آرزوی مادرش برای زندگی به سبک ویکتوریایی در این «سرزمین کهن» ناکام ماند. اگرچه خانواده دوریس کاتولیک نبود، او به یک مدرسه دخترانه کاتولیکی رفت. او در ۱۳ سالگی مدرسه را ترک کرد و از آن پس تحصیل را به صورت شخصی ادامه داد. در سن ۱۵ سالگی لسینگ خانه را ترک کرد و به عنوان یک پرستار بچه مشغول به کار شد. در این زمان بود که به خواندن متون سیاسی و جامعه‎شناسی‎ای پرداخت که کارفرمایش در اختیار او می‎گذاشت. تقریباً در همین زمان بود که نوشتن را آغاز کرد. در سال ۱۹۳۷ لسینگ به سالزبری (شهری در جنوب انگلیس) نقل مکان کرد تا به عنوان یک اپراتور تلفن کار کند و پس از مدت کوتاهی با نخستین همسرش فرانک ویزدم ازدواج کرد. پیش از این که زندگی مشترکشان در سال ۱۹۴۳ پایان یابد از او صاحب ۲ فرزند شد. پس از طلاق لسینگ عضو باشگاه کتاب جپ، یک باشگاه کتاب سوسیالیستی شد و در این‎جا بود که با همسر دومش، گوتفرید لسینگ (Gottfried Lessing) آشنا شد. آ‎ن‎ها خیلی زود با یکدیگر ازدواج کردند و پیش از این که این ازدواج نیز در سال ۱۹۴۹ به طلاق منجر شود صاحب یک فرزند شدند. گوتفرید لسینگ بعدها سفیر آلمان شرقی در اوگاندا شد و سرانجام به طور تصادفی در جریان شورش علیه عیدی امین دادا کشته شد. در سال ۱۹۴۹ لسینگ به همراه کوچک‌ترین پسرش به لندن رفت و در همین هنگام نخستین رمانش با عنوان علف‎ها آواز می‎خوانند منتشر شد. اثری که باعث شهرت لسینگ شد و مهم ترين اثرش مي باشد، دفترچه طلایی بود که در سال ۱۹۶۲ نوشته شد ( اين كتاب تاكنون به فارسي ترجمه نشده است). در سال ۱۹۸۴ او سعی کرد که دو رمان را با نام مستعار جین سامرز (Jane Somers) به چاپ برساند و به این وسیله دشواری‌هایی که برای چاپ کتاب در برابر نویسندگان تازه کار قرار دارد نشان دهد. ناشر لسینگ در بریتانیا این آثار را رد کرد ولی انتشارات ناپف (Knopf) در ایلات متحده آن‎ها را پذیرفت. لسینگ اکنون در حومه لندن در هامپستد زندگی می‌کند.

 

سبک ادبی

ادبیات داستانی لسینگ به طور کلی به سه دوره تقسیم می‌شود: تم کمونیستی (۱۹۴۴-۱۹۵۶) به زمانی مربوط می‌شود که او به شکل رادیکال در باره مباحث اجتماعی می‌نوشت ولی پس از سرکوب قیام مردم مجارستان به‌وسیله ارتش سرخ در سال ۱۹۵۶ ضدکمونیست شد. (او در سال ۱۹۸۵؛ با نوشتن تروریست خوب بازگشتی به این دوره ادبی خود داشت)؛ تم روانشناسانه (۱۹۵۶-۱۹۶۹) و پس از آن تم صوفیانه که در زمینه‎ای علمی-تخیلی نوشته شد. شکسته (نامی برگرفته از خط فارسی) نخستین کتاب از سری کتابهای علمی-تخیلی و صوفی گرایانه وی به نام سهیل است. با وجود کودکی دشوار و غم‎انگیز، آثار لسینگ درباره آفریقای زیر سلطه بریتانیا، آکنده از شفقت برای زندگی سترون استعمارگران و بدبختی‎های ساکنان بومی است.

 لسینگ و جمهوری اسلامی ایران

لسینگ، که زادهٔ کرمانشاه است، در سال ۲۰۰۷ در مصاحبه با نشریه اسپانیایی ال پائیس، از دولت ایران اظهار *تنفر کرده بود.

 « از ایران *متنفرم. از دولت ایران *متنفرم. دولت بی‌رحم و فاسدی‌است. ببینید بر سر رئیس جمهورشان در نیویورک چه آمد. در دانشگاه کلمبیا او را اهریمنی و بی رحم خطاب کردند. چه عالی! بیشتر ار اینها حقش بود. اما کسی جرات نمی‌کند بخاطر نفت چیزی به او بگوید.

 

از ویکی‌پدیا

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت 5:48  توسط مهدی محمدی  | 

نویسنده ماجراجو

سلام 

رمان، کف دست شما جای می گیرد، اما وسعتش گاه از آن دنیایی که شما می شناسید فراتر می رود. داستان پیوندی است میان دنیای نویسنده و کتابش با خواننده. به هیچ وجهی نمی توانم بگویم مثلا رمان "x" که من می خوانم همان رمان "x"ای است که شما می خوانید، پس زمینه افکار ما و دریچه ای که از آن به دنیا می نگریم متفاوت است و همین تفاوت باعث اختلاف برداشت می شود.

***

نویسنده ماجراجو:

جک لندن  (1876-1916) به قهرمانان خود شباهت داشت. پر شور بود و حادثه جو و سخت کوش. دوران کودکی را با فقر و بینوایی و ولگردی گذراند. . پس از آن که کودکی را پشت سر گذاشت  با گروهی از جویندگان طلا به کلوندیک رفت. و در طی این جست و جو سختی ها کشید، و به طلا دست نیافت. اما آثارش او را مشهور کردند. سپس به الکل معتاد شد، ماجراهای می خوارگی را در ((میخانه آخرین شانس)) (1913) به تفصیل حکایت کرده است. و هر چند که به قله شهرت و افتخار رسید، همیشه مضطرب بود و شب و روز با دلهره می زیست، می ترسید که نیروی خود را از دست بدهد. افکار عجیبی به ذهن او راه یافته بود. و سرانجام دردمند و نگران در چهل سالگی جان سپرد.

...از مقدمه کتاب مارتین ایدن اثر جک لندن...

این روزها در حال خواندن رمانی از نویسنده مشهور "جک لندن " به نام مارتین ایدن هستم. به نظر می رسد رمان جالبی باشد.             از برخی آثار این نویسنده مثل سپید دندان فیلم هایی تهیه شده است. از دیگر آثار او می توان از رمان های پاشنه آشیل، شورش السینوره، دره ماه، سپید دندان، پیش از آدم  و جان بارلیکورن اشاره کرد.        

***

خدا پدر و مادر ایرانسلی ها را بیامرزد، جزیره کم کم دارد حالت جزیره بودنش را از دست می دهد. فقط با یک گوشی موبایل و با، یا بدون کامپیوتر هر جا که بخواهی می توانی به اینترنت وصل شوی. البته اگر کامپیوتر داشته باشید بسیار بهتر است. طرح یک ماه شبانه نامحدود که شنبه و پنج شنبه بیست و چهار ساعته است، روی هم رفته می شود سه هزار تومان. هم معقول است هم منطقی، اما بیشتر برای رقابت است. کم کم دارم نسبت به ایرانسل تعصب پیدا می کنم!

***

نمی دانستم جزیره در این چند سال کلی ترقی کرده! انجمن شعر دارند، نمایش نامه می نویسند، داستان می نویسند. اینجاست که آدم امیدوار می شود.

چند سال پیش رفتم انجمن شعر، با خودم گفته بودم می روم دلم باز می شود، اما باز که نشد  بسته تر هم  شد و چند گره کور رویش   خورد که تا همین چند وقت پیش باز نشده بود،میدان کشتی بود تا میدان فصاحت!. حالا  اوضاع  فرق کرده، آدم ها آدم تر شده اند و شاعرها شاعر تر، فیلم نامه نویس ها اضافه شده اند و دلسوزها  دلشان بیشتر برای فرهنگ می سوزد، نه آنقدر بیشتر که  گر بگیرد، اما دست کم یخ نیست.

کاش از نگاه مردم پرسیده بودم، هنوز هم انگ می چسبانند؟، تا جایی رفتی وصله های ناجور پشت پیرهنت نمی دوزند؟ بخواهی نخواهی این ها امراض جامعه کوچک ما بوده، باید درمانش کنیم، و خودمان عاقل تر باشیم.کاری نکنیم که به هزار نفر دیگر انگ بزنند، تفکیک پزیری چشم مردم خوب نیست!

***

 جام جهانی همچنان ادامه دارد، من فوتبال دوست نیستم و چندان از فوتبال دوست ها دل خوشی ندارم اما چیزی مثل جام جهانی آدم را می گیرد، تا این حد مرا گرفته که سرسری به مسابقات نگاهی بیندازم و بپرسم کدام برده و کدام نبرده. امسال حاشیه زیاد شده، آن از کارگر های بدبخت که پولشان را بالا کشیده اند، دیگری فرانسه ای که بازیکنانش اعتصاب می کنند و کره ای که یک دفعه چهار بازیکنش غیب می شوند. بردها دور از انتظار است. تیم های ضعیب تر می آیند و میبرند. هر رویدادی باید آنجا برگزار شود که روحش را داشته باشد. اروپا جولانگاه روح فوتبال است نه آفریقا و آسیا.

***

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 21:4  توسط مهدی محمدی  | 

چی باید بگم ؟ ...آره نوشتن سخت، اما باید نوشت. یه حقیقت همیشه برام وجود داشته و اونم نوشتن، هیچ چیزی برام واقعی تر از این نیست اما...نوشتن سخت و دوست داشتنی.

***

دنیا قشنگ، چطور چند وقتی از بدو بیراه گفتن به زندگی و دنیا دست برداریم؟ بابا دنیا هم ناراحت خوب اینقد که بهش بد و بیراه می گیم. خصوصا که معمولا هم بی تقصیر.

***

هوا داره گرم میشه، گرم که نه داغ، مگه نباید بشه!؟ اگر فکر می کنید نباید بشه اشتباه می کنید چون... چون چی!؟...نمی دونم... باید گرم بشه دیگه.مگه باید برا هر چیزی فلسفه آورد!

***

امروز یه گنجشک از کنار دریچه کولر اومد تو اتاق، لابد خیلی گرمش بود. اما برا خنک شدن راه خوبی رو امتحان نکرده بود . وقتی اومد داخل این رو فهمید. خیلی می ترسید، با اینکه کاریش نداشتم چند بار خودش رو کوبید به شیشه، دلم براش می سوخت،         یادش رفته بود چطور اومده داخل. آخرش فرار کرد، اما مطمئنم یادش میره چقدر ترسیده بود و کارشو تکرار می کنه.

***

امروز چقدر از زندگیتون گذشته ؟ فکرشو کنید، همین الان هم داره می گذره...الان چند ثانیه گذشت...  بازم...بازم... چند ثانیه شد؟ آره نمیشه حسابش کرد، هر چی جمع بزنید بازم ثانیه هایی هستن که از یه طرف زیاد و از یه طرف کم می شن ، کاریشم نمیشه کرد، هیچ کاری، جز اینکه تماشاشون کنیم یا ازشون استفاده کنیم. چه استفاده ای؟ نمی دونم هر چی دوس دارین. متعلق به خودتونه. راستی به این فکر کردین که فقط یه زمان تو کل دنیا داریم با این وجود هر کسی زمان خودشو داره و فرصتای همه یکسان نیس!؟

***

یک ساعت از به دنیا اومدن بچه آهو  توی یه دشت سرسبز می گذشت که چند تا گرگ به گله حمله کردن و گله با آخرین سرعتی که می تونست جست خیز کنان فرار کرد.هنگام فرار، بچه آهو از گله جدا شد و یک گرگ به دنبالش افتاد، خوب می دوید طوری که گرگ بهش نمی رسید اما بعد از یک کیلومتر جهت نامناسبی رو انتخاب کرد، جهتی که پر از سنگ بود و پاهای کوچیکش قدرت فرار مثل قبل رو نداشت. بالاخره گرگ بهش رسید و پاشو گاز گرفت. با اینکه یه ساعت بیشتر از عمرش نمی گذشت اما دیگه فرصت چندانی برای زندگی نداشت و می فهمید که کاری از دستش بر نمیاد، همه تلاششو کرده بود.                                            چند ثانیه در مقابل تمام زندگیش زمان زیادی بود. تصمیم گرفت آروم بشینه و تمام دشت رو برای اولین بار تو زندگیش کامل نگاه کنه. چشاش برق می زد،به نظرش تمام دشت قشنگ بود و ارزش یه بار دیدنو داشت.

***

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 9:12  توسط مهدی محمدی  |